9 - آدمی اسطرلاب حقست

آدمی اسطرلاب حقست، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند، تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد، اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند، احوال افلاک را و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک، پس، اسطرلاب در حق منجم سودمند است، که: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ.

 همچنانکه این اسطرلاب مسین آینۀ افلاک است وجود آدمی- که، وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ (همانا که ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم – اسراء – 70) - اسطرلاب حقست، چون اورا حق تعالی بخود عالم و دانا آشنا کرده باشد، از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم بدم و لمحه به لمحه می بیند، و هرگز آن جمال از این آئینه خالی نباشد.

 حق را عزّوجل بندگانند که ایشان خودرا به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند، اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را ببینند، اما از غیرت خودرا می پوشانند، چنانکه متنبّی می گوید:

لَبسْنَ الْوَشْیَ لَا مُتَجَمِّلَاتٍ         وَلکِنْ کَیْ یَصُنَ بهِ الْجَمَالَا

شرح (استاد قمشه ای)

- احوال افلاک ...: قدما، بنا بر هیئت بطلمیوس، معتقد بودند که زمین در مرکز عالم قرار دادرد، و سیارات سبعه (که به ترتیب فاصله از زمین عبارتند از ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل) هریک به چرخ عظیمی که ((فلک)) نام دارد متصلند، و با گردشهای اصلی و فرعی آن چرخ به گرد زمین می گردند. پس از هفت فلک سیارات که آنها را مدبران یا سرهنگان خاص و گاه آبای عُلوی می نامیدند، فلک دیگری است که همۀ ستارگان ثابت همچون نگین در آن نصب شده اند و، با گردش یکنواخت آن فلک، همه به دور زمین می گردند.

در فلک ثوابت، کمربندی فرض می کردند که در آن دوازده دسته از ستارگان ثابت قرار داشتند، و خورشید در حرکت سالیانۀ خود در این کمربند، هر یک ماه از مقابل یک دسته از این ستارگان، که برج خوانده می شوند، می گذرد. لذا این کمربند را منطقة البروج و گاه ((کمر آفتاب)) می نامیدند. بروج دوازده گانه عبارتند از: حمل و ثور و جوزا (سه ماه بهار)، سرطان و اسد و سنبله (سه ماه تابستان)، میزان و عقرب و قوس (سه ماه پاییز)، و جدی و دلو و حوت (سه ماه زمستان). منجمان قدیم چهار برج اول فصول را، که حمل و سرطان و میزان و جدی باشد، ((منقلب)) می نامیدند – از این جهت که موجب انتقال از فصلی به فصل دیگر می شوند. و بالاخص، انتقال از بهار به تابستان و از پاییز به زمستان را، به ترتیب، انقلاب ((صیفی)) و ((شتوی)) می خواندند. در صفحۀ اسطرلاب – که نوعی افزار بسیار دقیق محاسبات ریاضی و نجومی بود و به گفتۀ شیخ بهائی، در مقدمۀ کتاب سبعین، با اسطرلاب هفتصد کار مختلف انجام می دادند – نقش دوازده برج و دوایر پیچ در پیچ، که هریک مبین حرکت یکی از سیارات بود و صدها عدد و خطوط و دوایر دیگر ترسیم شده بودکه جز منجمان با تجربه از آن چیزی در نمی یافتند.

حال در نظر مولانا چنانکه اسطرلاب مسین درشناخت عالم خاک آئینه سکندر و جام جهان بین است، آئینه دل آدمی نیز – که حقیقت ذات اوست- اگر به صیقل عشق صافی شود اسطرلاب اسرار الاهی خواهد بود زیرا خداوند همه اسماء خودرا به آدم آموخته است (بقره – 31)؛ پس، چون آدمی در خود نظر کند حق را به تمام اوصاف در آئینه دل متجلی خواهد دید، مگر آنکه در حجاب غفلت باشد و مقصود مولانا از تره فروش و بقال همان غافلانند که در سودای علفی از سرّ سویدا ( سر پنهان آدمی) و گوهرهای یکتای خویش بی خبر مانده و مورد خطاب قرار گرفته اند که (( آیا در نفسها و درون دلهای خود نمی نگرید؟))  [تا جمال حضرت حق را بی حجاب مشاهده کنید؟] – ذاریات - 21

وآن حدیث معروف که (( هرکس خودرا شناخت، پروردگار خودرا شناخته)) نیز ناظر به همین معناست.

- وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ...: بخشی از آیه 70 سوره بنی اسرائیل بدین مضمون:

           همانا که ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم.

           و آنان را بر دریا و خشکی حمل کردیم،

           و ازهرغذای پاکیزه ایشان را روزی دادیم.

           و بر بسیاری از مخلوقات خود برتری و فضیلت بخشیدیم.

در مثنوی نیز در تفسیر آیۀ فوق چنین آمده است:

تو ز ((کرمنا بنی آدم)) شهی؛         تا به خشکی هم به دریا پا نهی

مر ملایک را سوی بر راه نیست؛         جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست.

تو به تن حیوان به جانی از ملک؛          تا روی هم بر زمین، هم بر فلک.   

- لَبسْنَ الْوَشْیَ ..:

          جامه های پر نقش نگار پوشیدند،

          نه بدان خاطر که خود را بیارایند،

          بلکه تا جمال خویش را

          در آن نقش و نگار پنهان دارند.

بیتی است از قصیدۀ مُتِنبَیّ (354 – 303)، شاعر معروف عرب. مولانا با اشعار متنبی مأنوس بوده چنانکه در گوشه و کنار مثنوی و دیگر آثارش نشان این آشنایی مشهود است.

ذیلاً برای توضیح بیشتر، عین روایت افلاکی در این باب، به نقل از حواشی و تعلیقات مرحوم استاد فروزانفر بر فیه و ما فیه، صفحۀ 246، درج می گردد:

(( همچنان منقول است که حضرت مولانا، در اوایل اتصال مولانا شمس الدین، شبها دیوان متنبی را مطالعه می کرد. مولانا شمس الدین فرمود که: به آن نمی ارزد؛ آن را دیگر مطالعه مکن. یک دو نوبت می فرمود، و او از سر استفراق باز مطالعه می کرد. مگر شبی بجد مطالعه کرده به خواب رفت. دید که در مدرسه با علما و فقها بحث عظیم می کند تا همگان ملزم می شوند. هم در خواب پشیمان می شود؛ می بیند که مولانا شمس الدین از در درمی آید و می فرماید که: دیدی آن بیچاره فقیهان را چه ها کردی؟ آن همه از شومی مطالعۀ متنبی بود.

همچنان باز در خواب می بیند که مولانا شمس الدین متنبی را از ریش بگرفته پیش مولانا می آرد که: سخنان این را می خوانی؟ و متنبی مردی بود نحبف الجسم، ضعیف الصوت؛ لابه می کند که مرا از دست مولانا شمس الدین خلاص ده و آن دیوان را دیگر مشوران))