75- خلق و خوی مولانا

فرمود که: اگر پشت به تربت بزرگان کرده است اما از انکار و غفلت نکرده است، روی بجان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون می آید، جان ایشانست اگر پشت به تن کنند و روی بجان آرند زیان ندارد.

مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. اینک جماعتی خودرا در سماع بر من می زنند، و بعضی یاران ایشان را منع می کنند. مرا آن خوش نمی آید. و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید. من به آن راضی ام. آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند، از بیم آن که ملول نشوند، شعری می گویم تا به آن مشغول شوند، و اگرنه من از کجا شعر ازکجا! والله که من از شعر بیزارم، و پیش من از این بدتر چیزی نیست، همچنانکه یکی دست در شکمبه، که کرده است و آن را می شوراند برای اشتهای مهمان، چون اشتهای مهمان به شکمبه است، مرا لازم شد.

آخر آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند، آن را خرد و آن فروشد اگر چه دون تر متاعها باشد. من تحصیل ها کردم در علوم و رنجها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول اندیشان (ژرف اندیشان) آیند، تا برایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم. حق تعالی خود چنین خواست، آن همه علم ها را اینجا جمع کرد و آن رنجها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم چه توانم کردن؟ در ولایت  و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می ماندیم، موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی، مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن.

شرح (استاد قمشه ای)

(+) - اینک جماعتی خودرا در سماع بر من می زنند ...: استاد فروزانفر این حکایت را بر اساس نوشته های مناقب افلاکی اینگونه نقل می کند ((همچنان کرم و وفور حلم و شیم (خویهای نیک) ایشان بغایتی بود که روزی در سماع گرم شده بود و مستغرق دیدار با یارگشته حالتها می کرد، ناگاه مستی به سماع درآمده شورها می کرد و خود را بیخود وار به حضرت مولانا می زد. یاران عزیز او را رنجانیدند.

فرمود: که او شراب خورده است بدمستی شما می کنید.

گفتند: ترساست.

گفت: او ترساست، شما ترسا نیستید؛ سرنهاده مستغفر شدند))

- من از کجا شعر ازکجا ...: در قرآن، آخر سوره شعرا، چند آیه است در باره شاعران که می فرماید:

          شاعران را گمراهان دنبال می کنند:

          آیا نمی بینی که ایشان در هر وادی سرگشته  و حیرانند،

          و سخنها می گویند که به کار نمی بندند

          مگر آن شاعران که ایمان آوردند و نیکوکار شدند.

          و خدارا بسیار یاد کردند ....

مخالفان شعر و شاعری آیات اول را دستاویز قرار داده و گفتن و خواندن شعر را بکلی منع کردند. و شگفت است که بسیاری از شاعران نیز خود در اشعارشان به مذمت شعر پرداختند و شاعری را دون شأن خود دانستند:

           رستم ازین بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل،       

           مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا!

            قافیه و مفعله را گر همه سیلاب ببر؛                  

           پوست بود، پوست بود در خور مغز شعرا.

           شعر چه باشد بر من تا که از آن لاف زنم؟           

           هست مرا فن دگر، غیر فنون شعرا.

           شعر چو ابری است سیه، من پس آن پرده چو مه؛  

           ابر سیه را تو مخوان ماه منورسما.                             (دیوان شمس) 

و از لحن شیخ محمودشبستری، گلشن راز چنین بی آید که گویی شاعری در آن زمان ننگ و عار محسوب می شده، و شیخ در مقام دفاع گفته است:

مرا از شاعری خود عار ناید،      که درصد قرن چون عطار ناید.

این فضای منفی علیه شعر و شاعری تا حد زیادی محصول غلبۀ کمی شاعران شعر فروش بوده است که، به دنبال درهم ودینار، زبان به هر لاف و گزاف می گشودندو چهره شعر را نزد عامه چندان نامطلوب ساختند که چون گویند ((شعر می بافد)) مقصود آنست که سخنان یاوه و بی مایه می گوید. شاید یک علت دیگر در توجیه این فضای تیره و تعریفی است که عامه فلاسفه از شعر کرده اند و جوهر آن را ((متخیلات)) دانسته اند؛ و متخیلات، که مفهوم خاص فلسفی دارد، از معنی بلند خود متنزّل شده و مفهوم خیالبافی و سودای خام پختن گرفته است. همچنین در قرآن، علاوه بر آیات مذکور در مذمت شاعران، در آیات دیگری نسبت شاعری از محمد (ص) و شعر از قرآن سلب گردیده و صریحا گفته شده است که:

          ما اورا شعر نیاموختیم،

          که آن شایستۀ مقام او نبود-

          و این کلام جز ذکر الاهی

          و قرآن آشکار کننده [حق] نیست.        (یس – 69).

این گونه آیات موجب این توهم گردید که نفی شاعری از محمد (ص) متضمن نفی مطلق شاعری است؛ و اگر شعر گفتن محمد (ص) را شایسته نبود، امت اورا نیز شایسته نیست.

بدین ملاحظات، شاعرانی که، به تعبیر نظامی ((زنده سخن)) بودند برای جدا کردن هنر خویش از مردگان زر و سیم گاه از خود نفی شاعری می کردند، بدین معنی که اگر شعر آن سخنان خوش آب و رنگی است که برای خوش آمد زید و عمرو گویند و دام درهم و دینار است، سخنان ما شعر نیست – چنانکه سنائی گوید:

بیت من بیت نیست، اقلیم است؛        هزل من هزل نیست، تعلیم است.

                                                                                                                               ( حدیقة الحقیقة )

تأکید این بزرگان در این است که ((حقیقت شعر)) قافیه و مفعله . صنایع لفظی و معنوی و مضمون سازی نیست، بلکه اینها همه کالبد و، به تعبیر مولانا ((تن تن)) است که هم در تقطیع اشعار برای نشان دادن وزن به کار می بردند و هم اشاره به ((جسم شعر)) و ((پوست)) آن است که عده ای بی مغز را به خود مشغول کرده است:

          باده پرستان همه در عشرتند؛             

          تن تن و تن تن شنو، ای تن پرست.        (دیوان شمس)

اما شعر آسمانی، که شرح اوصاف جمال و جلال الاهی و دعوت خلق به اقلیم عشق و معرفت و صفات والای انسانی است، پیوسته مورد ستایش بزرگان دین و عارفان صاحب یقین بوده، که آن را از نظر ماهیت همجنس وحی، و از حیث مرتبت نزدیکترین سخن به کلام الاهی دانسته اند.

مولانا مکرر اشعار خودرا محصول لحظه های بیخودی و اتصال به عالم وحدت معرفی کرده و خودرا در سرودن آن بی اختیار دانسته است:

             ای که اندر جان من تلقین شعرم می کنی،   

           گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم.           (دیوان شمس)

           تو مپندار که من شعر بخود می گویم        

           تا که بیدارم و هشیار یکی دم نزنم                              (دیوان شمس)

نظامی هر چند در لیلی و مجنون خطاب به فرزند خود می گویددر شعر مپیچ و در فن او، چون اکذب اوست احسن او، اما در مخزن الاسرار حد کمال شعر و شاعری را چنین بیان کرده است:

                                 پیش و پسی بست صف اولیا،       پس شعرا آمد و پیش انبیا.

                                 این دو نظر محرم یک دوستند؛       این دو چو مغز، آن دگران پوستند.

                                  شعر تورا سدره نشانی دهد،      سلطنت ملک معانی دهد.

جامی در هفت اورنگ خود در دفاع از مقام شعرا گوید اگر خداوند شعر بودن را از قرآن و شاعری را از محمد سلب فرموده است نقصانی در کمال شعر نیست بلکه بیشتر نشان عظمت مقام شعر است که با کلام وحی پهلو می زند چندان که لازم است خلق را متذکر سازند که کلام وحی شعر نیست.