44- در نفی چله نشینی و اهمیت نَفَس مردان خدا

 عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی. به وی ندا آمد که: اینچنین مقصود بلند به چله حاصل نشود. از چله برون آی تا نطر بزرگی بر تو افتد، آن مقصود تورا حاصل شود.

 گفت: آن بزرگ را کجا یابم؟

 گفت: در جامع.

گفت: میان چندین خلق اورا چون شناسم که کدام است؟

گفتند: برو. او تورا بشناسد و بر تو نظر کند. نشان آنکه نطر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی، بدانی که او بر تو نظر کرده است.

چنان کرد: ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید. ناگهانی، حالتی در وی پدید آمد، شهققه ای (فریادی) بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند. خلق جمله رفتند. چون با خود آمد، خودرا تنها دید. آن شاه که بر وی نظر انداخته بود آنجا ندید، اما به مقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند، اما طالبان را به مقصودهای خطیر برسانند و مو هبت کنند. اینچنین شاهان عظیم نادرند و نازنین.

شرح (استاد قمشه ای)

- عزیزی در چله نشست بود ...: چله از اولین مراحل ریاضت سالکان طریقت است که، به دستور مراد یا مرشد، مدت چهل روز از خلق عزلت گرفته و به ذکر و نماز و دعا و تلاوت قرآن و پرهیز از منهیات و گرفتن روزه از طعام و کلام و انجام مراسم دیگر اشتغال می یابند، بدین نیت که پس از چهل روز گشایش یا، به اصطلاح صوفیان، فتوحی دست دهد و قلب سالک به نور الاهی روشن گردد. و سرّ آنکه عدد چهل را انتخاب کرده اند، علاوه بر سابقه تقدسی که این عدد به علت داشتن خواص بدیع ریاضی نزد بابلیان و فیثاغورسیان و اصحاب عدد داشته، این است که در قرآن وعده ملاقات موسی با خدا چهل شب مقرر شده است:

           و یادآور هنگامی را که [برای نزول تورات]

           با موسی چهل شب وعده نهادیم (بقره – 51)

           و با موسی سی شب وعده نهادیم،

           و ده شب دیگر بر آن افزودیم،

           و بدینسان وعده پروردگار با موسی چهل شب گردید (اعراف – 142)

و نبز در حدیث قدسی آمده است که خداوند فرمود:

           من خاک آدم را چهل صباح با دستهای خود تخمیر کردم.

 صوفیان معتقدند که در آن چهل صباح خداوند چهل حجاب بین خود و انسان قرار داد، که هدف چله نشینی رفع این چهل حجاب است.

اما مولانا اغلب این روشهای صوری و آداب و سنن ظاهری را وافی به مقصود نیافته و آنهارا بیشتر حجاب راه سالک دانسته است، و مکرر در آثار خود خاطر نشان می کند که وصول به کمال وابسته به عنایت الهی و نظر کیمیا ساز عاشقان خداست – چنانکه خود مولانا با چنین نظری از مرگ به زندگی و از گریه به خنده و از فنا به جاودانگی رسیده است. گویی شمس است که با وی می گوید:

          سی پاره به کف در چله شدی؟

         سی پاره منم، ترک چله کن.           (دیوان شمس)

 خدای را بندگانند .....: اشاره به حدیث قدسی که خداوند فرمود:

          مرا دوستانی است در زیر خیمه عزت من، 

           که جز من کسی ایشان را نمی شناسد.