28- نفی انیت در برابر حق

پیش او دو انا نمی گنجد. تو انا می گویی و او انا. یا تو بمیر پیش او، یا او بمیرد پیش تو تا دوی نماند.  اما آنکه او بمیرد امکان ندارد – نه در خارج و نه در ذهن، که:

 وَهُوَ(و او)، الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ (زنده ای که اورا مرگ نیست - فرقان – 58).

 اورا آن لطف هست که اگر ممکن بودی، برای تو بمردی تا دوی برخاستی. اکنون چون مردن او ممکن نیست، تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد.

دومرغ را بر هم بندی با وجود جنسیت، و آنچه دو پر داشتند به چهار مبدل شد، نمی پرد، زیرا که دوی قائم است. اما اگر مرغ مرده را برو بندی، بپرد، زیرا که دوی نمانده است. آفتاب را آن لطف هست که پیش خفاش بمیرد، اما چون امکان ندارد، می گوید که: ای خفاش، لطف من به همه رسیده است. خواهم که در حق تو نیز احسان کنم. تو بمیر، که چون مردن تو ممکن است، تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بیرون آیی و عنقای قاف قربت گردی.

بنده ای از بندگان حق را این قدرت بوده است که خودرا برای دوستی فنا کرد. از خدا آن دوست را می خواست، خدای عزوجل قبول نمی کرد، ندا آمد که: من اورا نمی خواهم که بینی.

 آن بنده حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که: خداوندا، در من خواست او نهاده ای، از من نمی رود.

 در آخر ندا آمد: خواهی که آن برآید، سر را فدا کن و تو نیست شو و ممان و از عالم برو.

 گفت: یا رب راضی شدم.

 چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد. چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را – که یکروزۀ آن عمر به عمر جملۀ عالم، اولاّ و آخراّ، ارزد – فدا کرد، آن لطف آفرین را این لطف نباشد؟ اینت محال. اما فنای او ممکن نیست، باری، تو فنا شو.

شرح (استاد قمشه ای)

- هوالْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ...: جزئی از آیۀ 58 سورۀ فرقان، بدین مضمون:

           توکل کن بر آن زنده ای که او را مرگ نیست،

           و به تسبیح و ستایش او پرداز.

- پیش او دو انا نمی گنجد....: جوهر تعلیمات عارفان همین یک سخن است که اگر خواهی به حق رسی، نو در میان مباش، تو رضای خود در رضای او محو گردان و در او فانی شو:

                                 آن یکی آمد در یاری بزد،       گفت یارش: ((کیستی، ای معتمد؟))

       گفت: ((من))، گفتش: (( برو، هنگام نیست؛       بر چنین خوانی مقام خام نیست.

                            خام را جز آتش هجر و فراق       که پزد، که وارهاند از فراق

                         چون تویی تو هنوز از تو نرفت،       سوختن باید تو را در نار تفت.))

                  رفت آن مسکین و، سالی در سفر       در فراق یار سوزید از جگر.

                پخته شد آن سوخته، پس بازگشت؛       باز گرد خانۀ انباز گشت.

                    حلقه بر در زد به صد ترس و ادب        تا بنجهد بی ادب لفظی زلب.

           بانگ زد یارش که: ((بر در کیست آن؟))       گفت: ((بر درهم تویی، ای دلستان))

            گفت: (( اینک چون منی، ای من، درآ؛      نیست گنجایی دو من در یک سرا. ))      (مثنوی)

انباز (یار، شریک) 

 این همان سر عشق است که عقل در نمی یابد، و هر چند فاش و بی هراس به هزار زبان بیان شده است، همچنان از دیدۀ عاقلان پنهان است که چگونه می توان از میان برخاست و باز در میان بود:

                          راز جز با راز دان انباز نیست؛       رازها در گوش منکر راز نیست.            (مثنوی)

اینک نمونه ای از آن هزار زبان در بیان آن یک نکته نا مکرر:

          بار دیگر ازدل و از عقل و جان برخاستیم؛

          یار آمد درمیان، ما از میان برخاستیم.                    (دیوان شمس)

          در وحدت مشتاقی، ما هردو یکی باشیم؛   

          لیکن چون به گفت آییم، یاری من و یاری تو.           (دیوان شمس) 

          تا علم و عقل بینی، بی معرفت نشینی؛  

          یک نکته ات بگویم: خودرا مبین که رستی.             (حافظ)

          در اول هستی آوردم، قفای نیستی خوردم،

          کنون امید بخشش همی دارم که مسکینم.           (سعدی)

          هستی ما خار گلستان وجود است؛      

          با رویت، ای گل آفرین، از خار تو به.                      (الهی قمشه ای)  

          تو مباش اصلا، حلولی این بود.       

          هر چه این نبود، فضولی بود.                              (عطار)

          نصیب ای مغربی از خوان وصلش       

          نیابی تا که دست از خود نشویی.                       (شمس مغربی)

          میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود،      

          و گر حجاب شود، تا دامنش بدرم.                        (سعدی) 

                             گفت لیلی را خلیفه:(( آن تویی         کز تو مجنون شد پریشان و غوی

                            از دگر خوبان تو افزون نیستی!))         گفت: ((رو رو، چون تو مجنون نیستی

                 با خودی تو، لیک مجنون بی خود است        در طریق عشق بیداری بد است))       (مثنوی)    

این خود و فرعونیت، یا انا گفتن، به صد تعبیر دیگر نیز بیان شده است، که سر آن محرمان دانند – از جمله: خرقه، هستی، پیرهن، بیداری، هشیاری، زهد و سلامت، علم و عقل، صلاح کار، خار، غبار تن، نفس، دیو، شیطان و غیره.

- دومرغ را بر هم بندی ...: در مثنوی نیز این تمثیل در بیان مقصود دیگری آمده است:

                             گر دو سه پرنده را بندی به هم،        بر زمین مانند محبوس از الم.

- بنده ای از بندگان حق ...: بنا بر روایت افلاکی در مناقب العارفین، این بندۀ خاص شمس تبریزی است که خود را در راه دوستی مولانا فنا کرد. ذیلاً یکی از دو روایت افلاکی در این باب به نقل از حواشی مرحوم فروزانفر بر فیه و مافیه، صفحۀ 257 درج می گردد:

... ابتدای حکایت مولانا شمس تبریزی، عَظّمَ اللهُ ذکرهَ، آنچنان است که در شهر تبریز مرید شیخ ابوبکر تبریزی زنبیل باف بود. و آن بزرگ دین در ولایت و کشف القلب یگانۀ زمان خود بوده و حضرت شمس الدین تبریزی را مقامات و مرتبت بدانجای رسیده بود که او را نمی پسندید؛ و از آن مقام عالی مقامی می جست تا از برکت صحبت آن اعلی، او عظیمتر شودو به درجات اکملیت ارتقا یابدو و در این طلب، سالها بی سر و پا گرد عالم می گشت و سیاحت می کرد تا بدان نام مشهور رسید که ((شمس پرنده)) خواندندی. مگر شبی سخت بیقرار شده، شورهای عظیم فرمود و از سغراق (کوزه شراب) تجلیات قدسی مست گشته در مناجات گفت که: خداوندا، می خواهم از محبوبان مستور مستور خود یکی به من نمایی. خطاب عزت در رسید که: آنچنان شاهدان مستور و وجود پر وجود مغفور که استدعا می کنی همانا که فرزند دلبند سلطان العلما بهاء ولد بلخی است. گفت: خدایا، دیدار مبارک او را به من نمای. جواب آمد که: چه شکرانه می دهی؟ فرمود که سر را.