27- در بیان انعکاس خلق و خوی آدمی در دیگران

اگر در برادر خود عیب می بینی، آن عیب در توست که در او می بینی، عالم همچون آئینه است، نقش خودرا درو می بینی که اَلْمُؤْمِنُ مِرآة الْمُؤْمِنِ (مؤمن آیینه مؤمن است) – آن عیب را از خود جدا کن، زیرا آنچه از او میرنجی از خود میرنجی.

گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خودرا در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد – از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر چون در توست، نمی رنجی، چون آن را در دیگری می بینی، می رمی  و می رنجی.

آدمی را از گر و دنبل (دمل) خود فرخجی (زشتی) نیابد، دست مجروج در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش بر هم نمی رود، چون بر دیگری اندکی دنبلی یا نیم ریشی ببیند آن آش او را نفارد (نخورد) و نگوارد. همچنین اخلاق چون گرهاست و دنبل هاست، چون در اوست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی از آن ببیند برنجد و نفرت گیرد. همچنانکه تو از او می رمی او را نیز معذور می دار، اگر از تو برمد و به رنجد. رنجش تو عذر اوست، زیرا رنج تو از دیدن آنست و او نیز همان می بیند که: اَلمُؤمِنُ مِرآِّةُ المُؤمِنِ (مؤمن آیینه مؤمن است)، نگفت، اَلکَافِرُ مِرآةُ الکَافِرِ (کافر آیینه کافر است)، زیرا که کافر را نه آنست، که مرآة نیست؛ الا از مرآة خود خبر ندارد. 

پادشاهی دلتنگ برلب جوی نشسته بود. امرا از او هراسان و ترسان. و به هیچ گونه روی او گشاده نمی شد. مسخره ای داشت عظیم مقرب. امرا اورا پذیرفتند که اگر تو شاه را بخندانی، تو را چنین دهیم، مسخره قصد پادشاه کرد، و هر چند جهد کرد، پادشاه به روی او نظر نمی کرد و سر بر نمی داشت که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند، در جوی نظر می کرد و سر بر نمی داشت. مسخره گفت پادشاه را که: در آب جوی چه می بینی؟ گفت: قلبتانی (واسطه در امور شهوانی) را می بینم. مسخره جواب داد که: ای شاه عالم، بنده نیز کور نیست. اکنون همچنین است: اگر تو درو چیزی می بینی و می رنجی، آخر او نیز کور نیست، همان بیند که تو می بینی. 

شرح (استاد قمشه ای)

-  نمی دانست که از خود می رمد......: مولانا خلق را چون آب صاف و زلال می بیند و، به تعبیر وسیعتر، تمامی عالم بیرون را عکس عالم درون ، عالم ظاهر را ظهور عالم باطن می شمارد. و حتی چهرۀ مرگ و ملک الموت را انعکاس باطن شخص و متناسب با خلق و خوی او می داند:

                         مرگ هرکس، ای، پسر همرنگ اوست:      آینۀ صافی یقین همرنگ روست.

                            پیش ترک ایینه را خوش رنگی است،     پیش زنگی آینه هم زنگی است.

                                    ای که ترسانی زمرگ اندر فرار،     آن ز خود ترسانی، ای جان، هوش دار!

                             زشت روی توست، نی رخسار مرگ.     جان تو همچون درخت و، مرگ برگ.

                    از تو رسته ست، ار نکوی است ار بد است.     ناخوش و خوش هم ضمیرت از خود است.

                              ای بسا کس رفته ترکستان و چین،      او ندیده هیچ، الا مکر و کین.

                                ای بسا کس رفته تا شام و عراق،     او ندیده جز مگر کبر و نفاق.

                             پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود،     زان سبب عالم کبودت می نمود.

                            گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش؛     خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش.

                                در خود این بد را نمی بینی عیان؛      ور نه دشمن بودیی خودرا به جان.

                          حمله بر خود می کنی، ای ساده مرد؛     همچو آن شیری که بر خود حمله کرد. (مثنوی)

- همان بیند که تو می بینی......: این حکایت تمثیل دیگری است در بیان انعکاس خلق و خوی انسان انسان در آئینه وجود دیگران:

                                ای بسا ظلمی که بینی در کسان     خوی تو باشد در ایشان، ای فلان

                                        اندر ایشان تافته هستی تو      از نفاق و ظلم و بد مستی تو

                                 چون به قعر خوی خود اندر رسی      پس بدانی کز تو بود آن ناکسی      (مثنوی)