241 – آدمی را مرگ نیست

یکی انگشتری در موضعی گم کرد، اگر چه آنرا از آنجا بردند، او گرد آن جای می گردد. یعنی من اینجا گم کرده ام  - چنانکه صاحب تعزیت گرد گور می گردد و پیرامون خاک بی خبر، طواف می کند و می بوسد – یعنی آن انگشتری را اینجا گم کرده ام . و اورا آنجا کی گذارند؟ حق تعالی چندین صنعت کرد و اظهار قدرت فرمود تا روزی روح را با کالبد تألیف داد برای حکمت الاهی.

آدمی با کالبد اگر لحظه ای در لحد بنشیند، بیم آنست که دیوانه شود. فکیف (پس چگونه)، که از دام صورت وکندۀ قالب بجهد، کی آنجا ماند؟ حق تعالی آنرا برای تخویف (ترسانیدن) دلها و تجدید تخوبف نشانی ساخت تا مردم را از وحشت گور و خاک تیره ترسی در دل پیدا شود – همچنانکه  در راه چون کاروان را در موضعی [راهزنان ره] می زنند، ایشان دو سه سنگ بر هم می نهند جهت نشان، یعنی اینجا موضع خطرست – این گورها نیز همچنین نشانیست محسوس برای محل خطر. آن خوف در ایشان اثرها می کند، لازم نیست که به عمل آید. مثلا، اگر گویند که فلان کس از تو می ترسد. بی آنکه فعلی از او صادر شود تو را در حق او مهری ظاهر می شود قطعاً، و اگر بعکس این گویند که فلان از تو هیچ نمی ترسد  و تو را در دل او هیبتی نیست، به مجرد این در دل خشمی سوی او پیدا می گردد.