234 - بر ظاهر نتوان حکم کردن

درزمان عمر، رضی الله عنه، شخصی بود سخت پیر شده بود تا به حدی که فرزندش او را شیر می داد و چون طفلان می پرورد. عمر، رضی الله عنه، به آن دختر فرمود که: درین زمان مانند تو که بر پدر حق دارد، هیچ فرزندی نباشد.

او جواب داد که: راست می فرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست، اگرچه من در خدمت هیچ تقصیر نمی کنم، که چون پدر مرا می پرورده و خدمت می کرد، بر من می لرزید که نبادا به من آفتی رسد، و من پدر را خدمت می کنم و شب و روز دعا می کنم و مُردن او را از خدا می خواهم تا زحمتش از من منقطع شود. من اگر خدمت پدر می کنم آن لرزیدن او برمن، آن را از کجا آرم؟

عمر فرمود که: هذِهِ اَفْقَه مِنْ عُمَرَ. یعنی که من بر ظاهر حکم کردم و تو مغز آن را گفتی. فقیه آن باشد که بر مغز چیزی مطلع شود، حقیقت آن را باز داند. حاشا، از عمر که از حقیقت و سرّ کارها واقف نبودی؛ الا سیرت صحابه چنین بود که خویشتن را بشکنند و دیگران را مدح کنند.