227 – دربیان آنکه خدا را جای نیست

گفت آن منجم می گوید که غیر افلاک و این کرۀ خاکی که می بینیم شما دعوی می کنید که بیرون آن چیزی هست. پیش من غیر آن چیزی نیست؛ و اگر هست، بنمایید که کجاست؟.

فرمود که آن سؤال فاسد است از ابتدا، زیرا می گویی که بنمایید که کجاست؟ – و آن خود جای نیست. و بعد از آن، بیا بگو که اعتراض تو از کجاست و در چه جای است. در زبان نیست و در دهان نیست، در سینه نیست. این جمله را بکاو و پاره پاره و ذره دره کن، ببین که این اعتراض و اندیشه را در اینها همه هیچ می یابی. پس دانستیم که اندیشۀ تو را جای نیست. چون جای اندیشۀ خودرا ندانستی، جای خالق اندیشه را چون دانی؟

چندین اندیشه هزار اندیشه و احوال بر تو می آید، به دست تو نیست و مقدور و محکوم تو نیست، و اگر مَطلع این را دانستیی که از کجاست آنرا افزود یی. ممرّی (گذری) است این جمله چیزها را بر تو، و تو بی خبر که از کجا می آید و به کجا می رود و چه خواهد کردن؟ چون از اطلاع احوال خود عاجزی؛ چگونه توقع می داری که بر خالق خود مطلع گردی؟ می گوید که در آسمان نیست ، ای سگ، چون می دانی که نیست؟ آری آسمان را وژه وژه (وجب به وجب) پیمودی، همه را گردیدی، خبر می دهی که درو نیست؛ قحبۀ خود را که در خانه داری ندانی، آسمان را چون خواهی دانستن؟ هی، آسمان شنیده ای و نام ستاره ها و افلاک چیزی می گویی. اگر تو از آسمان مطلع می بودی یا سوی آسمان وژه ای بالا می رفتی، از این هرزه ها نگفتی.

اینچه می گوییم که حق بر آسمان نیست، مرادمان ما آن نیست که بر آسمان نیست، یعنی آسمان برو محیط نیست و او محیط آسمانست. تعلقی دارد به آسمان ازین بیچون و چگونه، چنانکه به تو تعلق گرفته است بیچون و چه گونه. و همه در دست قدرت اوست و مظهر اوست و در تصرف اوست. پس بیرون از آسمان و اَکوان (هستی ها) نباشد و بکلی درآن نباشد یعنی که اینها برو محیط نباشد و او بر جمله محیط باشد.

یکی گفت: که پیش از آنکه زمین و آسمان بود و کرسی بود، عجب کجا بود؟ گفتیم این سؤال از اول فاسد است، زیرا که خدای آنست که او را جای نیست، تو می پرسی پیش از این هم کجا بود؟ آخر همه چیزهای تو بی جاست، این چیزها را که در توست جای آنرا دانستی؟ که جای او را می طلبی. چون بی جای است احوال و اندیشه های تو؛ جای چگونه تصور بندد؟ آخر خالق اندیشه از اندیشه لطیف تر باشد. مثلا، این بنا که خانه ساخت آخر او لطیف تر باشد ازین خانه، زیرا که صد چنین و غیر این بنّایی کارهای دیگر و تدبیرهای دیگر که یک به یک نماند، آن مرد بنّا تواند ساختن. پس او لطیف تر و عزیز تر از بِنی (ساختمان)، اما آن لطف در نظر نمی آید مگر بواسطۀ خانه و عملی که در عالم حس درآید تا آن لطف او جمال نماید.

 این نَفَس  (بخار دهان) در زمستان پیداست و در تابستان پیدا نیست. نه آنست که در تابستان نَفَس منقطع شد و نفس نیست، الا تابستان لطیفست و نفس لطیفست، پیدا نمی شود بخلاف زمستان. همچنین همه اوصاف تو و معانی تو لطیفند، در نظر نمی آیند مگر بواسطه فعلی. مثلا، حلم تو موجود است، اما در نظر نمی آید، چون بر گناه کار ببخشایی حلم تو محسوس شود. و همچنین قهّاری تو در نظر نمی آید، چون بر مجرمی قهر رانی و او را بزنی، قهر تو در نظر آید. و همچنین الی ملانهایه.

حق تعالی از غایت لطف در نظر نمی آید. آسمان و زمین را آفرید تا قدرت او وصنع او در نظر آید و لهذا می فرماید: أَفَلَمْ يَنظُرُوا إِلَى السَّمَاء فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا (آیا منکران حق آسمان را فراز خود نمی نگرندکه ما چگونه بنای محکم اساس نهاده ایم – ق -6).

شرح (استاد قمشه ای)

 - بنمایید که کجاست؟..:  مولانا جهان هستی را به به اقلیم مکان و لامکان تقسیم می کند که مکان جایگاه ماده و صورت و لامکان منزلگاه جان و دل است.

          این خانۀ جان است، همبنجاست که جا نیست:

         نه زیر و نه بالا و نه شش سو ونه میانه است.       (دیوان شمس)

و چون آشیان کبوتر نفس در لامکان است و :

                                     هر کبوتر می پرد در جانبی؛      این کبوتر جانب بی جانبی؛

                                                                                                         (مثنوی)

پس احوال درونی نفس چون شک و تردید و اقرار و انکار را نیز جای و مکان نیست و بدین ترتیب وقتی احوال نفس و خود نفس فارغ از مکان باشد خالق نفس را چگونه مکان تواند بود؟

در مثنوی نیز در پاسخ اینگونه اعتراضات که (( اگر هست بنمایید کجاست))، گوید:

                                   حجت منکر همین آمد که من      غیر این ظاهر نمی بینم وطن.

                         هیچ نندیشد که هر جا ظاهری است      آن ز حکمتهای پنهان مخبری است.

به نظر مولانا در حقیقت مکان دام لامکان و صورت کمند صید بی صورت است و منکر در نمی یابد که خود عاشق لامکان است:

                                صورت شهری که آنجا می روی؛     ذوق بی صورت کشیدت، ای روی.

                                      صورت یاری که نزد او شوی     از برای مونسی اش می روی.

                              پس به معنی می روی تا لامکان،     که خوشی غیر از مکان است و زمان

                        آنچه معشوق است صورت نیست آن،     خواه عشق این جهان، خواه آن جهان.

(+) - أَفَلَمْ يَنظُرُوا ...: بخشی از آیۀ 6 سورۀ ق که کامل آن بدین مضمون است:

           آیا منکران حق آسمان را فراز خود نمی نگرند

          که ما چگونه بنای محکم اساس نهاده ایم

          و آن را به زیور و ستارگان رخشان آراسته ایم

          و هیچ شکاف و خللی در آن راه ندارد.