224  - صفات پنهان

اکمل الدین گفت: مولانا راعاشقم و دیدار او را آروزمندم و آخرتم خود یاد نمی آید، نقش مولانا را بی این اندیشه ها و پیشنهادها مونس می بینم و آرام می گیرم به جمال او، و لذتها حاصل می شود از عین صورت او یا خیال او.

فرمود: اگرچه آخرت و حق در خاطر نیاید، الا آن همه مضمر (نهان) است در دوستی.

پیش خلیفه رقاصۀ شاهد چارپاره (نوعی رقص و ساز موسیقی) می زد. خلیفه گفت که: فِي یَدَیْکِ صَنْعَتُکَ قالَ فُي رِجْلِي یَا خَلِیْفَة رَسُوْلِ الله. خوشی در دستهای من از آنست که آن خوشی پا درین مضمر است.

 پس اگر چه مُرید به تفاصیل آخرت را یاد نیاورد، اما لذت او به دیدن شیخ و ترسیدن او از فراق شیخ متضمن آن همه تفاصیل است و آن جمله درو مضمر است. چنانکه کسی فرزند یا برادر را می نوازد و دوست می دارد، اگر چه از بنوّت (فرزندی) و اخوت و امید، وفا و رحمت و شفقت و مهر او بر خویشتن و عاقبت کار و باقی منفعت ها که خویشان از خویشان امید دارند، از اینها هیچ بخاطر اونمی آید. اما این تفاصیل جمله مضمر است در آن قدر ملاقات و ملاحظت، همچنانکه باد در چوب مضمر است، اگر چه در خاک بود یا در آب بود. که اگر درو باد نبودی آتش را به او کار نبودی، زیرا که باد علف آتش است و حیات آتش است. نمی بینی که به نفخ زنده می شود، اگر چه چوب در آب و خاک باشد. باد در او کامن (پنهان) است، اگر باد در او کامن نبودی بر روی آب نیامدی.

و همچنانکه سخن می گویی، اگر چه از لوازم این سخن بسیار چیزهاست - از عقل و دماغ و لب و دهان و کام و زبان و جمله اجزای تن که رئیسان تن اندو ارکان و طبایع و افلاک و صد هزار اسباب که عالم به آن قایمست تا برسی به عالم صفات و آنگه ذات – و با این همه این معانی در سخن مُظهر (ظاهر) نیست و پیدا نمی شود، آن جمله [لوازم] مضمر است در سخن چنانکه ذکر رفت.

شرح

- عین صورت او یا خیال او: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:

                                هست پنهان معنى هر دارويى     همچو سحر و صنعت هر جادويى‏

                                چون نظر در فعل و آثارش كنى     گر چه پنهان است اظهارش كنى‏

                             قوتى كان در درونش مضمر است     چون به فعل آيد عيان و مظهر است‏

                               چون به آثار اين همه پيدا شدت     چون نشد پيدا ز تاثير ايزدت‏

                                 نه سببها و اثرها مغز و پوست     چون بجويى جملگى آثار اوست‏

                                    دوست گيرى چيزها را از اثر     پس چرا ز آثار بخشى بى‏خبر

                                از خيالى دوست گيرى خلق را     چون نگيرى شاه غرب و شرق را