223- آفتاب و علم حقیقی

گفتند: سید برهان الدین سخن خوب می فرماید، اما شعر سنائی در سخن بسیار می آرد.

سید فرمود: همچنان باشد که می گویند، آفتاب خوبست اما نور می دهد این عیب دارد. زیرا سخن سنائی آوردن نمودن آن سخن است و چیزها را آفتاب نماید و در نور آفتاب توان دیدن. مقصود از نور آفتاب آنست که چیزها نماید، آخر این آفتاب چیزها می نماید که به کار نیاید. آفتابی که چیزها نماید [که] به کار آید، حقیقت آفتاب او باشد و این آفتاب فرع و مجاز آن آفتاب حقیقی باشد. آخر شما را نیز به قدر عقل جزوی خود ازین آفتاب دل می گیرید، و نور علم می طلبید که شما را چیزی غیر محسوسات دیده شود و دانش شما در فزایش باشد. و از هر استادی و هر یاری متوقع می باشید که از او چیزی فهم کنید و دریابید.

پس دانستیم که آفتاب دیگر هست غیر آفتاب صورت که از وی کشف حقایق و معانی می شود و این علم جزوی که در وی می گریزی و ازو خوش می شوی فرع آن علم بزرگست و پرتو آنست. این پرتو، تو را به آن علم بزرگ و آفتاب اصلی می خواند که: أُوْلَئِكَ يُنَادَوْنَ مِن مَّكَانٍ بَعِيدٍ (از مکانی بسیار دور به این کتاب حق دعوت می شوند – فضلت – 44). تو آن علم را سوی خود می کشی، او می گوید که من اینجا نگنجم و تو آنجا دیر رسی. گنجیدن من اینجا محالست و آمدن تو آنجا صعب است، تکوین (هست کردن) محال محالست، اما تکوین صعب محال نیست. پس اگر چه صعب است جهد کن تا به علم بزرگ پیوندی و متوقع مباش که آن اینجا گنجد که محالست – همچنین اغنیا از محبت غنای حق پول پول جمع می کنند و حبه حبه، تا صفت غنا ایشان را حاصل گردد از پرتو غنا – پرتو غنا می گوید، من منادی ام شما را از آن غنای بزرگ، مرا چه اینجا می کشید؟ که من اینجا نگنجم، شما سوی این غنا آیید.

فی الجمله، اصل عاقبت است، عاقبت محمود باد. عاقبت محمود آن باشد که: درختی که بیخ (ریشه) او در آن باغ روحانی ثابت باشد و فروع و شاخه های او میوه های او بجای دیگر آویخته شده باشد و میوه های او ریخته، عاقبت آن میوه ها را به آن باغ برند، زیرا بیخ در آن باغست. و اگر بعکس باشد ، اگرچه بصورت تسبیح و تهلیل (لا اله الا الله گفتن) کند، چون بیخش در این عالم است آن همه میوه های او را به این عالم آورند. و اگر هردو در آن باغ باشد نور علی نور باشد.

شرح

- فرع آن علم بزرگست و پرتو آنست ...: مولانا در مناجاتی از خداوند خواستار اتصال علم جزوی به دریای علم الهی می شود:

                           قطره ای دانش كه بخشیدی ز پیش       متصل گردان به دریاهای خویش

                               قطره ای علم است اندر جان من       وارهانش از هوا وز خاك تن

                          پیش از آن كاین خاكها خسفش كنند       پیش از آن كان بادها نشفش كنند

                              گر چه چون نشفش كند تو قادری       كش از ایشان واستانی واخری

                          قطره ای كان در هوا شد یا كه ریخت       از خزینۀ قدرت تو كی گریخت

  خسف ( فرو رفتگی زمین، در اینجا به معنی زیر خاک رفتن است ) – نشف (جذب کردن)

- أُوْلَئِكَ يُنَادَوْنَ ...: بخشی از آیۀ 44 سورۀ فضلت که کامل آن بدین مضمون است:

          و اگر ما قرآن را به زبان عجم می فرستادیم

          کافران می گفتند چرا آیات این کتاب مفصل

          و روشن [به زبان عرب] نیامد [ تا ما قوم عرب ایمان آوریم]،

          ای عجب آیا کتاب عجمی بر رسول عربی و امت عربی نازل می شود؟

          به آنها بگو این قرآن برای اهل ایمان هدایت و شفاست

          و اما آنان که ایمان نمی آورند گوشهایشان [از شنیدن کلام حق] گران است ؛  

          بر آنان موجب کوری و جهل و ضلالت است

          و آن مردم از مکانی بسیار دور به این کتاب حق دعوت می شوند.