209- در بیان حقیقت اندیشه

پرسیدند معنی این بیت:

ای برادر، تو همان اندیشه ای       ما بقی خود استخوان و ریشه ای.

فرمود که : تو به این معنی نظر کن که ((همان اندیشه)) اشارت به آن اندیشۀ مخصوص است، و آن را به (( اندیشه)) عبارت کردیم جهت توسع. اما، فی الحقیقة، آن اندیشه نیست؛ و اگر هست، ابن جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده اند. ما را غرض این معنی بود از لفظ ((اندیشه)). و اگر کسی این معنی را خواهد که نازلتر تأویل کند جهت فهم عوام، بگوید که الانسان حیوان ناطق. و نطق اندیشه باشد – خواهی مُضمَر (نهان داشته) خواهی مُظهَر – و غیر آن حیوان باشد. پس درست آمد که انسان عبارت از اندیشه است، باقی استخوان و ریشه است.

کلام همچون آفتاب است: همۀ آدمیان گرم و زنده از اویند. و دائما آفتاب هست و موجود است و حاظر است و همه از او دائما گرمند، الا آفتاب در نظر نمی آید و نمی دانند که از او زنده اند و گرمند. اما چون بواسطۀ لفظی و عبارتی – خواهی شکر خواهی شکایت، خواهی خیر خواهی شر – گفته آید، آفتاب در نظر آید، همچون آفتاب فلکی که دائما تابان است، اما در نظر نمی آید شعاعش، تا بر دیواری نتابد.همچنانکه تا واسطۀ حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود، اگر چه دائما هست زیرا که آفتاب لطیفست، وَهُوَ اللَّطِيفُ ( او لطیفست – انعام - 103)، کثافتی می باید تا بواسطۀ آن کثافت درنظر آید و ظاهر شود.

یکی گفت: خدا هیچ اورا معینی روی ننمود و خیره و افسرده ماند. چونکه گفتند: خدا چنین کرد و چنین فرمود و چنین نهی کرد؛ گرم شد و دید پس لطافت حق را - اگرچه موجود بود و بر او می تافت، نمی دید؛ تا واسطۀ امر و نهی و خلق و قدرت بوی شرح نکردند، نتوانست دیدن.

 بعضی هستند که از ضعف طاقت انگبین ندارند، تا بواسطۀ طعامی مثل، زرد برنج (شله زرد) و حلوا و غیره توانند خوردن تا قوت گرفتن، تا بجایی رسد که عسل را بی واسطه می خورد. پس دانستیم که نطق آفتابیست لطیف، تابان غیر منقطع، الا تو محتاجی بواسطۀ کثیف، تا شعاع آفتاب را می بینی و حظ  می ستانی، چون بجایی برسد که آن شعاع و لطافت را بی واسطۀ کثافت ببینی و به آن خو کنی و در تماشای آن گستاخ شوی و قوت گیری در عین آن دریای لطافت، رنگهای عجب و تماشاهای عجب بینی. و چه عجب می آید؟ که آن نطق دائما در تو هست – اگر می گویی و اگر نمی گویی. و اگر چه در اندیشه ات نیز نطقی نیست، آن لحظه می گوییم نطق هست دائما – همچنانکه گفتند الانسان حیوان ناطق. این حیوانیت در تو دائما هست تا زنده ای. همچنان لازم می شود که نطق نیز با تو باشد دائما. همچنانکه آنجا خاییدن (جویدن و خوردن) موجب ظهور حیوانیت است و شرط نیست، همچنان نطق را موجب گفتن و لاییدن (گفتن) است و شرط نیست.

شرح (استاد قمشه ای)

- ای برادر، تو همان اندیشه ای ...: این بیت در دفتر دوم مثنوی، ضمن قصۀ بهیمۀ (حیوان) صوفی آمده و آنجا در بیان این معنی است که چون حقیقت ذات آدمی جز اندیشه و ادراک و هوش چیزی نیست، پس هرکس هر چه می اندیشد همان است:

                               ای برادر تو همان اندیشه ای؛      ما بقی خود استخوان و ریشه ای.

                              گر کنی اندیشۀ گل، گلشنی؛      ور بود خاری، تو هیمۀ گلخنی.

گلخن ( آتشگاه حمام)

این سخن پیش از مولانا نیز در سخنان نظامی و عطار و دیگران آمده است و در مغرب زمین نیز این اندیشه سابقه طولانی دارد و از جمله محور اصلی فلسفۀ دکارت همین است که حقیقت ذات انسان چیزی جز ادراک و اندیشه نیست و تنها دلیل هرکس از ذات خویش اندیشیدن اوست و لذا گفت: من می اندیشم، پس من هستم.

اما در این مقال مولانا همین معنا را با اصطلاح اهل منطق بیان کرده است که گویند انسان حیوان ناطق است و حیوان ((جنس)) و ناطق ((فصل)) اوست. کلمۀ ناطق، به مفهومی که ارسطو بیان داشته، صِرف سخن گفتن نیست، بلکه مقصود از نطق قوۀ ادراک است که بارزترین ظهور آن در عالم خارج، به نظر ارسطو، سخن گفتن است. بر خلاف نظر اصحاب منطق که فصل را جزء ذاتی خاص هرنوع می دانند که به اسباب آن هر نوع از جنس جدا می شود، مولانا فصل انسان یعنی همان نطق و هوش را تمام ذات او می داند و باقی را ((هوش پوش)) می شمارد. حقیقت ذات هر چیز همان عامل امتیاز او از چیزهای دیگر است و علیرغم نظر عامۀ منطقیون وجه مشترک جزء ذاتی هیچ موجود نیست. و اینکه حیوان را جنس شمرده و هر نوع حیوانی را به فصلی از دیگر انواع ممتاز کرده اند و فی المثل گویند حمار حیوان ناهق (عرعر کننده) است و اسب حیوان صاهل (شیهه کننده) است و انسان حیوان ناطق است، هرچند از نظر تعلیم و تعلم اولیه و طبقه بندی حیوانات سخنی سودمند است، اما در حقیقت فصول سایر حیوانات عین جنسیت آنهاست و موجب امتیاز یکی بر دیگری نیست، بلکه همه در عرض یکدیگرند و تنها انسان دارای فصل از عالم حیوانی و امتیار بر همۀ حیوانات است. و چنین نیست که صاهل و ناطق دو فصل برای دو نوع از حیوان باشد، زیرا شیهه کشیدن و هر نوع صفت دیگر که برای اسب قائل شوند بر حیوانیت او چیزی نمی افزاید، بخلاف ناطق که بعد سومی است بر سطح حیوانی که سطح را به حجم بدل می کند. و سطوح گوناگون چون دایره و مثلث و مربع و غیره هرچند هریک نسبت به دیگری دارای فصل و امتیازی است، اما همۀ سطوح از این حیث که تنها دو بعد دارند باهم برابرند، در حالی که حجم با همۀ سطوح متفاوت است و هرگز فصل ((بعد سوم)) نسبت به جنس سطح قابل مقایسه با فصول بین انواع سطح نیست. بنابراین، نطق و اندیشه حقیقتی است که همان نفخۀ الاهی است و تمامی ذات آدمی است و نطق و بیان ظاهر و چشم و گوش و زبان هیچ مدخلیت در ذات انسان ندارند، بلکه اینها موجبات ظهور انسان در عالم صورتند و شرط وجود او نیستند. و نیز در نظر مولانا آن کس که همۀ اطوار و حرکات او روی در عالم حیوانی دارد و از سطح خور و خواب و خشم و شهوت بیرون نیامده، هنوز به فصل انسانی نرسیده و به تعبیر قرآن:

          ایشان همچون چارپایانند،

          بلکه گمراهتر.  (فرقان -44)

(+) - وَهُوَ اللَّطِيفُ: بخشی از آیۀ 103 سورۀ انعام که کامل آن بدین مضمون است:

           اورا هیچ چشمی درک ننماید

          و حال آنکه او همۀ بییندگان را مشاهده می کند

          و او لطیف و به همه چیز خلق آگاه است.