203- حق تعالی آدمی را هر لحظه از نو می آفریند

 یکی سؤال کرد که ابراهیم، علیه السلام، به نمرود گفت که: خدای من مرده را زنده کند و زنده را مرده گرداند. نمرود گفت که: من نیز یکی را معزول کنم، چنانست که او را میرانیدم، و یکی را  منصب دهم چنان باشد که او را زنده گردانیدم. آنگه ابراهیم از آنجا رجوع کرد و ملزم شد بدان در دلیلی دیگر شروع کرد که، خدای من آفتاب را از مشرق بر می آرد و به مغرب فرو می برد، تو بعکس آن کن. این سخن از روی ظاهر مخالف آنست.

فرمود که: حاشا که ابراهیم به دلیل او ملزم شود و اورا جواب نماند، بلکه این یک سخن است در مثال دیگر. یعنی حق تعالی جنین را از مشرق رحم بیرون می آرد و به مغرب گور فرو می برد. پس یک سخن بوده باشد حجت ابراهیم، علیه السلام.

 آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر تازه تازه می فرستد که اول به دوم نمی ماند و دوم به سوم، الا او از خویشتن غافل است و خود را نمی شناسد.

سلطان محمود را، رحمة الله علیه، اسبی بحری آورده بودند عظیم خوب، و صورتی به غایت نغز داشت. روز عید سوار شد بر آن اسب. جمله خلایق به نظاره بر بامها نشسته بودند و آن را تفرج می کردند. مستی در خانه نشسته بود، او را به زور تمام بر بام بردند که تو نیز بیا تا اسب بحری را ببینی. گفت: من بخود مشغولم و نمی خواهم و پروای آن ندارم، فی الجمله، چارۀ نبود. چون کنار بام آمد و سخت سرمست بود، سلطان می گذشت. چون مست سلطان را بر آن اسب دید گفت: این اسب را پیش من چه محل باشد که اگردرین حالت مطربی ترانۀ بگوید، و آن اسب از آن من باشد، فی الحال به او ببخشم. چون سلطان آن را شنید، عظیم حشمگین شد فرمود که او را به زندان محبوس کردند. هفتۀ بر آن بگذشت، این مرد به سلطان کس فرستاد که آخر مرا چه گناه بود و جرم چیست؟ شاه عالم بفرماید تا بنده را معلوم شود. سلطان فرمود که او را حاضر کردند.

گفت: ای رند بی ادب، آن سخن را چون گفتی و چه زهره داشتی؟

گفت: ای شاه عالم، آن سخن را من نگفتم، آن لحظه مردکی مست بر کنار بام ایستاده بود، و آن سخن را گفت و رفت. این ساعت من آن نیستم، مردی ام عاقل و هشیار. شاه را خوش آمد، خلعتش داد و از زندانش استخلاص فرمود.

شرح

- خدای من مرده را زنده کند ...: قسمتی از آیۀ 258، سورۀ بقره که شرح آن درگزیده شماره 219 آمده است و آیه بدین مضمون است:

          آیا ندیدی که پادشاه زمان ابراهیم (ع) در بارۀ یکتایی خدا با ابراهیم به جدل و احتجاج برخاست،

          چون ابراهیم گفت: خدای من آنست که خلق را زنده می کند و باز می میراند.

          نمرود گفت: من هم زنده می گردانم و می میرانم [ و گفت دو زندانی را آوردند

          یکی را آزاد کرد و یکی را بکشت].

          ابراهیم گفت: که خداوند خورشید را از طرف مشرق برآورد

          تو اگر توانی از مغرب بیرون آر.

          آن کافر نادان در جواب حیران ماند

          که خدا راهنمای ستمکاران نخواهد بود

- آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند: چونکه اصل آدمی در معنای باطنی اوست نه در صورت و ظاهر، و باطن آدمی هر لحظه با گرفتن اطلاعات جدید تغییر می کند، بنابراین آدمی هر لحظه از نو آفریده میشود.    


                                    صورت از بی صورتی آمد برون       باز شد كه إِنَّا إِلَیهِ راجعون

                             پس ترا هر لحظه مرگ و رَجعتیست      مصطفی فرمود: دنیا ساعتیست

                                 فكر ما تیری است، از هو در هوا       در هوا كی پایدار آید ندا ؟

                                  هر نفس نو می شود دنیا و، ما       بی خبر از نو شدن، اندر بقا

                                 عمر همچون جوی، نو نو میرسد       مستمری مینماید در جسد

                               آن ز تیزی، مستمر شكل آمدست       چون شرر، كش تیز جنبانی به دست

                                     شاخ آتش را بجنبانی به ساز       در نظر آتش نماید بس دراز

                                      این درازی مدت از تیزی صنع       مینماید سرعت انگیزی صنع          

                                                                                                                       (مثنوی)

شادروان فروزانفر در شرح ژرف خود می نویسد:

عمر بر قاعده ((تجدد امثال)) نو به نو می رسد و چون این تغییر به خلق الهی بی هیچ فاصله زمانی صورت می گیرد زندگی به صورت امری پایدار و مستمر در تصور می آید، مانند شعله جوّاله و آتش گردان که چون به سرعت حرکت می دهند، ما آن را دایره حس می کنیم؛ و یا شاخ هیزم که سر آن آتش گرفته چون به طور عمودی یا افقی در حرکت آریم، به صورت خط در نظر ما می آید، با وجود آنکه در هرحال نقطه است نه دایره و خط.

این مضمون در دیوان شمس نیز به این صورت امده است:

          عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک             

          می رود و می رسد نونو این از کجاست