166- جان علم

این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند، می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنندعلم را فراموش کنند و تارک شوند. بلکه چون اینجا آیند علم هایشان همه جان گیرد.همچنان باشد که قالبی بیجان، جان پذیرفته باشد. اصل این همه علم ها از آنجاست، از عالم بی حرف و صوت، در عالم حرف و صوت نقل کرد. در آن عالم گفت است، بی حرف و صوت که: وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا (و خدا با موسی به طور آشکار و روشن سخن گفت – نساء – 164)، حق تعالی با موسی، علیه السلام، سخن گفت. آخر با حرف و صوت سخن نگفت، زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود، تعالی و تقدس او منزهست از لب و دهان و کام. پس انبیا را در عالم بی حرف و صوت گفت و شنود است با حق که او هام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن.

اما انبیا از عالم بی حرف ، در عالم حرف می آید و طفل می شود برای این طفلان که: بُعِثْتُ مُعَلِّما. اکنون اگر چه این جماعت که در حرف و صوت مانده اند، به احوال او نرسند اما از از او قوت گیرند و نشو نما یابند و به وی بیارامند. همچنانکه طفل اگر چه مادر را نمی شناسد به تفصیل، اما به وی می آرامد و قوت می گیرد. و همچنانکه میوه بر شاخه می آرامد و شیرین می شود و می رسد و از درخت خبر ندارد. همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او، اگر چه او را ندانند و بوی نرسند اما ایشان از او قوت گیرند و پرورده شوند.

در جمله این نفوس [این] هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم. نمی بینی که همه خلق میل می کنند به دیوانگان (نام زیارتگاهی باید باشد)  و به زیارت می روند و می گویند که این، آن باشد. راست است چنین چیزی هست اما محل را غلط کرده اند. آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد. کُلّ جَوزٍ مُدوّرُ و لَیُسَ کُلّ مُدَوّرٍ جَوز (گردو گرد است ولی هر گردی گردو نیست). نشانش آن باشد که گفتیم، اگر چه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوت گیرد و پرورده شود. و در این دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این [معنی] نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند، و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند. آنرا آرام نگوییم. همچنانکه طفل از مادر جدا شد لحظه ای به دیگری آرام یافت، آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است.

 طبیبان می گویند که هرچه را مزاج را خوش آمد و مشتهای (اشتهای) اوست، آن او را قوت دهد و خون اورا صافی گرداند. اما وقتی که بی علتش خوش آید، تقدیرا اگر گِل خوری را گِل خوش می آید، آن را نگوییم [که] مصلح مزاجست، اگرچه خوشش می آید. و همچنین صفرایی را ترشی خوش می آید و شکر ناخوش می آید. آن خوشی اعتبار نیست زیرا که بنا بر علت است. خوشی آن است که اول پیش از علت وی را خوش می آید. مثلا دست یکی بریده اند یا شکسته اند و آویخته است، کژ شده. جراح آن را راست می کند و بر جای اول می نشاند، او را آن خوش نمی آید و دردش می کند. آنچنان کژش خوش می آید. جراح می گوید: تورا اول آن خوش می آمد که دستت راست بود و به آن اسوده بودی و چون کژ می کردند متألم می شدی و می رنجیدی، این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می آید این خوشی دروغین است، این را اعتبار نباشد. همچنان ارواح را در عالم قدس، خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه.

اگر ایشان بواسطۀ اجسام رنجور و معلول شدند و گِل خوردنشان خوش می آید. نبی و ولی که طبیب اند می گویند: که تو را این خوش نمی آید و این خوشی دروغ است، تو را خوش چیز دیگر می آید، آن را فراموش کرده ای. خوشی مزاج اصلی [و] صحیح تو آن است که اول خوش می آمد. این علت تو را خوش می آید تو می پنداری که این خوش است و باور نمی کنی.  

شرح

- وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا: بخشی از آیۀ 164 سورۀ نساء که کامل آن بدین مضمون است:

          و رسولانی هم که شرح حال آنان

          را از پیش بر شما حکایت کردیم

          و آنها که حکایت ننمودیم

          و خدا با موسی به طور آشکار و روشن سخن گفت.