161- در بیان آنکه اعمال آدمیان سؤال است و حوادث عالم جواب

سؤال کرد جوهر، خادم سلطان که: بوقت زندگی یکی را پنج بار تلقین می کنند، سخن را فهم نمی کند و ظبط نمی کند، بعد از مرگ چه سؤالش کنند؟ که بعد از مرگ، خود سؤالهای آموخته را فراموش کند.

گفتم: چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود، شایسته شود مر سؤال نا آموخته را.این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می شنوی، بعضی را قبول می کنی که جنس آن شنیده ای و قبول کرده ای، بعضی را نیم قبول می کنی و بعضی را توقف می کنی. این رد و قبول و بحث باطن  ترا هیچ کس می شنود؟ آنجا آلتی نی، هرچند گوش داری از اندرون به گوش تو بانگی نمی اید، اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی.

این آمدن تو به زیارت عین سؤال است بی کان و زبان که ما را راهی بنمایید و آنچه نموده اید روشن تر کنید. و این نشستن ما با شما خاموش یا به گفت، جواب آن سؤالهای پنهانی شماست. چون از اینجا بخدمت پادشاه باز روی، آن سؤال است با پادشاه، و جواب است. و پادشاه را بی زبان همه روزه با بندگانش سؤالست، که چون می ایستند و چون می خورید و چون می نگرید.

اگر کسی را در اندرون نظری کژ، لابد جوابش کژ می آید و با خود بر نمی آید که جواب راست گوید. چنانکه کسی شکسته زبان (لکنت زبان) باشد، هر چند که خواهد سخن درست گوید نتواند. زرگر که به سنگ می زند زر را سؤال است، زر جواب می گوید که اینم، خالصم یا آمیخته ام.

بوته خود گویدت چو پالودی       که زری یا مس زراندودی.

گرسنگی سؤال است از طبیعت، که در خانۀ تن خللی هست: خشت بده، گل بده. خوردن جواب است که بگیر. نا خوردن جواب است که هنوز حاجت نیست. آن مهره (چینه دیوار) هنوز خشک نشده است، بر سر آن مهره نشاید زدن. طبیب می آید، نبض می گیرد؛ آن سؤال است جنبیدن رگ جواب است، نظر به قاروره سؤال است و جواب است بی لاف گفتن. دانه در زمین انداختن سؤال است که مرا فلان می باید. درخت رستن جواب است، بی لاف زبان؛ زیرا جواب بی حرف است، سؤال بی حرف باید. با آنکه دانه پوسیده بود و درخت بر نیاید، هم سؤال و جواب است.

پادشاهی سه بار رقعه (نامه) خواند، جواب ننبشت. او شکایت نبشت که سه بار است که به خدمت عرض می دارم، اگر قبولم بفرمایند و اگر ردم بفرمایند. پادشاه بر پشت رقعه نبشت: اَما عَلِمتَ اَنّ ترکَ الجَوابِ جواب؟ و جوابُ الاحمقِ سکوتُ.

ناروییدن درخت ترک جواب است، لاجرم جواب باشد. هر حرکتی که آدمی می کند سؤال است، و هر چه او را پیش می آید از غم و شادی جواب است. اگر جواب خوش شنود، باید که شکر کند و شکر آن بود که همجنس آن سؤال کند که بر آن سؤال این جواب یافت. و اگر جواب ناخوش شنود، استغفار کند زود، و دیگر جنس آن سؤال نکند.

فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ (چرا وقتی بلا بر ایشان رسید [توبه] و تضرع و زاری نکردند – انعام – 43)، یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است. وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ ( و شیطان کار زشت را در نظرشان زیبا نمود – انعام – 43) یعنی سؤال خودرا جواب می دیدند و می گفتند: این جواب زشت لایق آن سؤال نیست. و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش، هرچند هیزم حشکتر، دود آن کمتر. گلستانی را به باغبانی سپردی، اگر آنجا بوی ناخوش آید، تهمت بر باغبان نه، نه بر گلستان.  

شرح (استاد قمشه ای)

 در این مقاله مولانا معنی سؤال و جواب را تعمیم داده، بنحوی که انواع دلالات منطقی از لفظی و غیر لفظی و طبعی و وضعی و عقلی را شامل شود. و از جمله هریک از رفتار آدمیان را سؤالی دانسته که بازتاب آن بحقیقت جواب است. از این رو آنچه بر آدمی پیش می آید پاسخ سؤالات اوست از عالم: اگر سؤال نیکو کند، پاسخ نیکو شنود؛ اگر بانگ زاغ کند، بانگ زاغ به گوش او آید؛ و اگر در کاری به مقصود نرسد نیز پاسخ عالم است که مقدمات وافی به مقصود نیست – چنانکه در قصۀ آن شاکی و تَرک جواب از طرف پادشاه آمده است که:

     آیا ندانستی که ترک جواب خود جواب است؟

     و آیا ندانستی که پاسخ احمق جز سکوت نیست؟

اما به نظر مولانا عامه مردم با آنکه پاسخ سؤالات خودرا می شنوند به علت حجاب اغراض و فریب نفس اماره، که چون، شیطان، بدیها را با نقاب نیکویی زینت می کند، مطابقت جواب را با سؤال خود فهم نمی کنند و از حوادث در شکفت می آیند که: این بر ما چون وارد شد! و ندانند که ظاهر پاسخ به ظاهر سؤال شبیه نیست و صورت جزا غیر از صورت عمل است.

                   گر به خاری خسته ای، خود کشته ای؛       ور حریر و قُزدَری خود رشته ای.

                                    لیک نبود فعل همرنگ جزا؛      هیچ خدمت نیست مانند عطا.

                             تو گناهی کرده ای شکلی دگر؛       دانه کشتی، دانه کی ماند به بر؟

- فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ ...: مورد استناد مولانا در این مقال آیۀ 43 از سورۀ انعام به مضمون زیر است:

          چرا وقتی بلا بر ایشان رسید

          [توبه] و تضرع و زاری نکردند [تا نجات یابند؟]

          از آن روی که دلهای ایشان را تیرگی فرا گرفت

          و شیطان کار زشت را در نظرشان زیبا نمود