159- حکایت در بیان جاذبۀ جنسیت

ابا یزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد. چون پیش مدرسش برد، گفت: هذا فِقهُ الله؟

 گفتند: هذا فِقهُ اَبی حَنیفه.

گفت: اَنا اُریدُ فِقه الله.

چون بر نحویش برد گفت: هذا نَحوالله؟

 گفت: هذا نحو سِیْبَوَیْهِ.

گفت: ما ارید.

همچنین هرجاش که می برد چنین گفت. پدر از او عاجز شد، او را بگذاشت. بعد از آن در این طلب به بغداد آمد. حالی که جنید را بدید نعره بزد، گفت: هذا فِقه الله! و چون باشد که بره مادر خود را نشناسد؟ چون رضیع (شیر خوار) آن لِبان (شیر) است و او از عقل و تمیز زاده است. صورت را رها کن.

شرح (استاد قمشه ای)

بایزید بسطامی از بزرگان مشایخ صوفیه در قرن سوم است که مولانا در مثنوی و دیوان شمس اشارات بسیار به احوال وی کرده است – از جمله داستان انا الحق گفتن او و تیغ زدن مریدان بر وی و مجروح شدن مریدان که در دفتر سوم مثنوی به تفصیل آورده و چنین نتیجه گرفته است که:

ای زده بر بیخودان تو ذوالفقار،       بر تن خود می زنی آن، هوش دار.

در اینجا، قصه این است که بایزید را پدر نزد مدرس برد تا فقه آموزد. پرسید: آیا این فقه الاهی است؟ گفت: این فقه ابو حنیفه است. گفت: من فقه الاهی را خواستارم. و همین ماجرا با نحوی رخ داد گفت: من نحو الاهی را خواستارم. اما وقتی او را پیش جنید بردند، چند کلمه ای شنید و فریاد زد که فقه الاهی این است؛ گویی طفل جانش از آن شیر معرفت روزی خورده بود. با آنکه مولانا در پایان حکایت گوید: (( صورت را رها کن)) باز بعضی از محققان در جستجوی آن رفته اند که آیا بایزید و جنید معاصر بوده اند، و آیا حقیقتا چنین ملاقاتی رخ داده است یا خیر. حقیقت این است که مولانا در نقل حکایات چندان عنایتی به صخت و سقم تاریخی آنها نداشته و صرفاً صورت حکایت را برای بیان معانی خود به خدمت گرفته است.