153- در تقسیر کلمه ((امی))

مصطفی را، علیه السلام، که امی می گویند، از این رو نمی گویند که بر خط و علوم قادر نبود، یعنی از این رو امیش می گفتند که خط و علم و حکمت او مادر زاد بود، نه مکتسب. کسی که به روی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن؟ و در عالم چه باشد که او نداند؟ چون همه از او می آموزند، عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کل را نباشد؟ عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد.

و اینک مردم تصنیفها کرده اند و هندسه ها و بنیادها نو نهاده اند. تصنیف نو نیست: جنس آن را دیده اند، بر آنجا زیادت می کنند. آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کل باشند. عقل جزوی قابل آموختن است، محتاج است به تعلیم؛ عقل کل معلم است، محتاج نیست. و همچنین جملۀ پیشه ها را چون باز کاوی، اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلند – حکایت غراب (کلاغ) که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند: غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد. اواز او بیا موخت گور ساختن و دفن کردن – و همچنین جمله حرفه ها. هر که را عقل جزوی است محتاج است به تعلیم، و عقل کل واضع همه چیزهاست. و ایشان انبیا و اولیایند که عقل جزوی را به عقل کل متصل کرده اند و یکی شده است. مثلا، دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابلند که از دل و عقل تعلیم کنند: پا از عقل رفتار می آموزد؛ دست از دل و عقل، گرفتن می آموزد؛ چشم و گوش دیدن و شنیدن می آموزد. اما اگر دل و عقل نباشد، هیچ این حواس بر کار باشد یا توانند کاری کردن؟ اکنون همچنانکه این جسم، به نسبت عقل و دل، کثیف و غلیظ است و ایشان لطیفند و این کثیف به آن لطیف قائم است و اگر لطفی و تازگی دارد از او دارد، بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است، همچنین عقول جزوی نیز، به نسبت با عقل کل آلت است؛ تعلیم از او کند و از او فایده گیرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کل.

 شرح (استاد قمشه ای)

- مصطفی را، علیه السلام، که امی می گویند ...: مفسران در معنی کلمۀ امی، که در آیۀ 157 سورۀ اعراف در وصف نبی اکرم آمده است، اختلاف کرده اند. بعضی آن را منسوب به (( ام القری)) دانسته اند که لقب مکه است. و بعضی آن را به امت در معنی قوم وملت منسوب کرده  و امی به تفسیر ایشان کسی است که از میان امت برخاسته است.

اما اغلب مفسران این کلمه را منسوب به ((ام)) یعنی مادر گرفته و امی کسی را دانسته اند که خواندن و نوشتن نداند؛ و مستند ایشان آیات 78 و 79 از سورۀ بقره است بدین مضمون که: ((امیون)) یعنی عامیان یهود که خواندن نمی دانستند، از تورات جز آنچه بر ایشان خوانده می شد و اغلب بافته کاهنان بود، چیزی درک نمی کردند. خواجه عبدالله در کشف الاسرار ذیل آیات فوق در نوبة ثالثه، امی را به همین معنا گرفته اما گفته است که امی عامیان را ذم و محمد را مدح است و این کلمه محمد و عامیان را به یک معنی نیست، زیرا (( اتفاق اسامی اقتضای اتفاق معانی نکند)).

مولانا در این مقال کلمه را به همان ام منسوب کرده اما به معنی مادرزاد گرفته است. یعنی علم پیامبر مادرزاد و لدنی است نه آنکه خواندن و نوشتن نداند. نظامی با استفاده از دوحرف الف و میم تفسیر شاعرانه ای از کلمۀ امی کرده که با حقیقت نیز قرین است:

امی و گویا به زبان فصیح       از الف آدم و میم مسیح.

 - بر روی مه رقوم نویسد ...: اشاره است به داستان شق القمر که باشاره انگشت پیامبر ماه شکافته شد. مولانا در مثنوی و دیوان شمس مکرر به ذکر این داستان و تفسیر و تأویل آن پرداخته است.

          جامه سیه کرد کفر، نور محمد رسید.      

          طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید.

          روی زمین سبز شد، جیب درید آسمان؛              

          بار دگر مه شکافت، روح مجرد رسید.   

- عقل جزوی را ...: هرچند در اغلب موارد عقل ممدوح مولاناست و آن را شرط وصول به کمال معرفی کرده، اما عقول جزوی، یعنی عقولی که چون عقل نبی متصل به عقل مطلق نیستند، بی مدد عقل کل و بی تعلیم وحی به کمالی نمی رسند؛ و کمال عقل جزوی تنها در استعداد آموختن است. در مثنوی نیز این معانی با نقل قصه غراب به عنوان مثال آمده است:

                             دانش پیشه از این عقل ار بدی،       پیشه ای بی اوستا حاصل شدی.

                              کندن گوری که کمتر پیشه بود،       کی ز فکر و حیله و اندیشه بود؟

                                  گر بدی این فهم مر قابیل را،      کی نهادی بر سر او هابیل را؟

                             که کجا غایب کنم این کشته را؛       این به خون و خاک در آغشته را.

                                  دید زاغی زاغ مرده در دهان       بر گرفته در هوا گشته پران.

                           از هوا زیر آمد و شد او به فن،       از پی تعلیم او را گور کن.

قصه غراب ضمنا یکی از تفسیرهای مولانارا از وحی و عقل کل بیان می کند.

(+) -   از هوا زیر آمد و شد او به فن،    از پی تعلیم او را گور کن

این بیت و ابیات قبلی این قطعه اشاره ایست به آیۀ 31 سورۀ مائده بدین مضمون:

         آنگاه خدا کلاغی را برانگیخت

         که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید

         که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد.

         [قابیل] با خود گفت ای وای برمن    

         آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم 

         تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟

         و از این کار سخت پشیمان گردید.