126- شکر است که به دست خود نیستیم

بعضی از بندگان هستند که از قرآن بحق می روند. و بعضی هستند خاصتر، که از حق می آیند، قرآن را اینجا می یابند، می دانند که آن را حق فرستادست: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ( البته ما قرآن را بر تو نازل کردیم و ما هم آن را محققا محفوط خواهیم داشت - حجر -9). مفسران می گویند که در حق قرآن است، این هم نیکوست. اما این نیز هست که یعنی در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم. نگهبان آن مائیم، آن را ضایع نگذاریم و بجایی برسانیم. تو یک بار بگو خدا، و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد. یکی آمد به مصطفی، صلی الله علیه و سلم، گفت: اِنّی اُحِبّکَ. گفت هوش دار که چه می گویی. باز مکرر کرد که: اِنّی اُحِبّکَ. گفت: اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن، وای بر تو.

یکی در زمان مصطفی، صلی الله علیه و سلم، گفت که: من این دین ترا نمی خواهم، والله که نمی خواهم، این دین را باز بستان. چندانکه در دین تو آمدم روزی نیاسودم، مال رفت، زن رفت، فرزند نماند، حرمت نماند، و شهوت نماند. گفت: حاشا دین ما هر کجا که رفت باز نیاید تا او را ازبیخ و بن نکند، و خانه اش را نروبد و پاک نکند که:

لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ (که جزدست پاکان [و فهم خاصان] بدان نرسد- واقعه – 79). چگونه معشوق است؟ تا در تو مویی از مهر خودت باقی باشد [روی خودرا به تو ننماید و لایق وصل او نشوی و]  بخویشتن راهت ندهد. بکلی از خود و عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید.اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا اورا به حق نرساند و آنچه نابایست است، از او جدا نکند از او دست ندارد.

پیغامبر، صلی الله علیه و سلم، فرمود: برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغست از آن شادیهای اول، تا در معده تو از آن چیزی باقیست به تو چیزی ندهند که بخوری. در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ، آنگه طعام بخورد. تو نیز صبر کن و غم می خور که غم خوردن استفراغست. بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن را غم نباشد، گلی که آن را خار نباشد، مِی ای که آن را خمار نباشد. آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست. و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی. و راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق؟ برقی پر تگرگ، پر باران، پر برف، پر محنت.

مثلا، کسی عزم انطالیه کرده است، و سوی قیصریه می رود. امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع هذا که ممکن نیست که از این راه به انطالیه رسد. الا آنکه به راه انطالیه می رود اگرچه لنگ است و ضعیف است، اما هم برسد چون منتهای راه این است. چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنین. باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد.

تو می گویی که ای محمد دین ما را بستان، که من نمی آسایم. دین ما کسی را کی رها کند تا اورا به مقصود نرساند؟

گویند که معلمی، از بینوایی، در فصل زمستان دُرّاعه کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند: استاد، اینک پوستینی در جوی آب افتاده است و تو را سرماست؛ آن را بگیر.

استاد از غایت احتیاج و سرما، درجست که پوستین را بگیرد. خرس، تیز، چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد.

کودکان بانگ می داشتند که: ای استاد! یا پوستین را بیاور، و اگر نمی توانی رهاکن، تو بیا.

گفت من پوستین رها می کنم، پوستین مرا رها نمی کند، چه چاره کنم.

شوق حق تو را کی گذارد؟ اینجا شکر است که به دست خویشتن نیستیم، به دست حقیم. همچنانکه طفل در کوچکی جز شیر و مادر نمی داند، حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد؟ پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن، و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام عقل رسانید. و همچنین در این حالت - که این طفل است نسبت به آن عالم و این پستانی دیگر است، نگذارد و تو را به آنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود.

فَعَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَروّنَ اِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَالْاَغْلالِ (که قومی را از تون و دوزخ و دودان سیاه به غلّ و زنجیر کشکشان بزور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم). خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ( اورا بگیرید و در غل زنجیر کشید - حاقه -30). ثَمَّ النَعیمَ صَلوّهُ ثَمَ الوِصالَ صَلوّهُ ثَمّ الجَمالَ صَلوهُ ثَمّ الکَمالَ صَلوهُ. صیادان ماهی را یکبار نمی کشند. چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره می کشند تا خونش می رود و سست و ضعیف می گردد. بازش رها می کنند و همچنین باز می کشند تا بکلی ضعیف شود. چنگال عشق چون در کام آدمی می افتد، حق تعالی او را بتدریج می کشد که آن قوتها و خویهای باطل که دروست پاره پاره از او برود که:

وَاللّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (و خداست که می گیرد و می دهد و خلق به سوی او همه باز می گردند - بقره – 245).

شرح (استاد قمشه ای)

 (+) -  لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ: آیۀ 79 سورۀ واقعه که با آیۀ های قبلی آن ( 77، 78)بدین مضمون می باشد:

          آن قرآنی کریم است.

          در کتابی نهفته.

          که جزدست پاکان [و فهم خاصان] بدان نرسد

- شوق حق تو را کی گذارد ....: شوق حق جاذبه عشق الاهی است که جملۀ کائنات را بی اختیار به اقلیم کمال می کشد. در قرآن آمده است:

          آنگاه خداوند به آسمان پرداخت

          که سراسر دود بود.

          و آسمان و زمین را گفت:  

          به شوق و رغبت، یا جبر و کراهت

          بسوی من آیید.

          گفتند: همانا که با شوق و رغبت می آییم.    (فصلت – 11) 

مقصود از آسمان و زمین قوای عالی و دانی است که در نظر مولانا همه رقص کنان و چرخ زنان بسوی آفریننده خویش در سیر و گردشند.

                       عشق بحری آسمان در وی کفی،       چون زلیخائی اسیر یوسفی.

                           دور گردون را زجذب عشق دان.      گر نبودی عشق، کی گشتی جهان؟

                                                                                                            (مثنوی)

                         همه هستند سرگردان چو پرگار؛       پدید آورنده خودرا طلبکار.          

                                                                                                           (نظامی)

و جاذبۀ این عشق است که آدمی را هرلحظه می میراند و همان دم زندگی و کمال تازه می بخشد:

                        رشته ای بر گردنم افکنده دوست       می کشد آنجا که خاطر خواه اوست.

و این کمند عشق، راندگان بهشت را خواه ناخواه تا کوی دوست می برد و در هیچ مرتبه به خود رها نمی کند؛ هر چند که نفس، به علت فراموش کردن موطن اصلی، خواهد که در منازل بین راه اقامت کند و به امن و عیش و راحت رسد و نداند که:

          مرا در منزل جانان، چه امن عیش چون هردم    

          جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها.            (حافظ)

در افسانۀ اودیسه آمده است که وقتی کشتی او به جزیره نیلوفر رسید و با یاران در آن پیاده شد گفت: زنهار از این گیاه مخورید که زادگاه خودرا فراموش خواهید کرد. اما یاران از آن گیاه بخوردند و شوق یونان از خاطرشان برفت و بر آن جزیره، که رمزی از این دنیاست، دل سپردند و بهیچ روی میل به ترک آن نداشتند. از این رو اودیسه با ریسمان دست و پای ایشان را ببست و یک یک را در کشتی نهاد و سفر را ادامه داد. لذا به گفتۀ مولانا (( اینجا شکر است که به دست خویش نیستیم)). اما کمند مولانا برای کشاندن مردمان به کشتی، دادن معرفت و آگاهی است که:

                        صد هزاران حشر دیدی، ای عنود،      تا کنون هر لحظه از بدو وجود.

                              از جمادی بی خبر سوی نما،      و ز نما سوی حیات و ابتلا.

                          باز سوی عقل و تمییزات خوش؛      باز سوی خارج این پنج و شش.

                                  از مبدل هستی اول نماند      هستی دیگر به جای آن نشاند.   

                            چون دوم از اولینت بهتر است،      پس فنا جوی و مبدل را پرست.

                           تا جنین بد آدمی، خونخوار بود؛      بودِ اورا بود از خون تار و پود.

                           از فِطام خون غذایش شیر شد،      وز فطام شیر لقمه گیر شد.

                                از فطام لقمه لقمانی شود؛     طالب مطلوب پنهانی شود.

                    تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل؛      نی به گامی بود منزل نی به نقل.     (مثنوی)

حشر ( از نامهای روز قیامت، جمع) – عنود (لجوج) – فطام ( از شیر گرفتن کودک)

           تو نطفه بودی خون شدی، آنگه چنین موزون شدی؛

           نزد من آی ای آدمی، تا زینت موزونتر کنم.                (دیوان شمس)    

           هر خوشی کان فوت شد از تو، مباش اندوهگین،

           کان به نقش دیگر آید پیش تو، می دان یقین.

           نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود؟

          چون برید از شیر آید آن ز شهد و انگبین.

           این خوشی چیزی است بیچون کاید اندر نقشها؛

           آید از حقه به حقه، در جهان ماء و طین.                  (دیوان شمس)

ماء و طین ( آب و گل)

(+) - فَعَجِبتُ مِن قوم یُجّرونَ...: کلامی منسوب به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و سلم) در مورد کافرانی که به اسارت گرفته شده بودند بدین مضمون:

           که قومی را از تون و دوزخ و دودان سیاه به غلّ

           و زنجیر کشکشان بزور سوی بهشت و رضوان          

           و گلستان ابدی می برم       

برای توضیحات بیشتر به گزیده 2 (بردن آدمیان با غل و زنجیر به سوی بهشت) مراجعه شود

(+) - : وَاللّهُ يَقْبِضُ ...: بخشی از آیۀ 245 سورۀ بقره که کل آیه بدین مضمون است:

           کیست که خدا را وام [یعنی بندگان او را قرض الحسنه] دهد

           تا خدا بر او چندین برابر بیفزاید.

           و خداست که می گیرد و می دهد

           و خلق به سوی او همه باز می گردند.

(+) - تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل؛      نی به گامی بود منزل نی به نقل

این بیت اشاره ایست به آیۀ 14 سورۀ مؤمنون بدین مضمون:

           آنگاه نطفه را علقه و علقه را گوشت پاره  

           و باز آن گوشت را استخوان  

           وسپس بر استخوانها گوشت پوشانیدیم

           پس از آن خلقتی دیگر انشا نمودیم.

           آفرین بر قدرت کامل بهترین آفریننده.