119- در نزول سخن و دیگر چیزها به مقدار ظرفیت و قابلیت

سخن به قدر آدمی می آید. سخن ما همچون آبی است که میراب آن را روان می کند: آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است، در خیارزاری یا کلم زاری یا پیاززاری، در گلستانی؟ این دانم که چون آب بسیار آید، آنجا زمینهای تشنه بسیار باشد؛ اگر اندک آید، دانم که زمین اندک است: باغچه است یا چاردیواری کوچک. یُلَقِّنُ الْحِکْمَةَ عَلَی لِسَانِ الْوَاعِظِیْنَ بِقَدْرِهِمَمِ الْمُسْتَمِعِیْنَ (جوی جکمت بر زبان واعظان، به قدر همت مستمعان جاری می گردد). من کفش دوزم، چرم بسیار است، الا به قدر پای برم و دوزم:

                                   سایۀ شخصم و اندازه او؛        قامتش چند بود؟ چندانم.

در زمین حیوانکی است که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد. اورا چشم و گوش نیست، زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست، چون به آن حاجت ندارد. چشمش چرا دهند؟ نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخل هست! الا او چیزی به حاجت دهد. چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد. حکمت و لطف و کرم حق بار بر می گیرد؛ بر کسی بار کی نهد؟ مثلا آلت درودگر (نجار) را، از تیشه و اره و مبرد (سوهان) و غیره، به درزی (خیاط) دهی که این را بگیر، آن بر او بار گردد، چون به آن کار نتواند کردن. پس چیزی را به حاجت دهد. همچنانکه آن کرمان در زیر زمین در آن ظلمت زندگانی می کنند، خلقانند در ظلمت این عالم، قانع و راضی؛ و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند. ایشان را آن چشم بصیرت و گوش و هوش به چه کار آید؟ کار این عالم به این چشم حسی که دارند بر می آید. چون عزم آنطرف ندارند، آن بصیرت به ایشان چون دهند که به کارشان نمی آید؟

                          تا ظن نبری که رهروان نیز نی اند،       کامل صفتان بی نشان نیز نی اند!

                        زین گونه که تو محرم اسراری نه ای،       می پنداری که دیگران نیز نی اند!

اکنون عالم به غفلت قائم است؛ اگر غفلت نباشد، این عالم نماند. شوق خدا و یاد خدا و یاد آخرت و سُکر و وجد معمار آن عالم است. اگر همه آن رو نماید، بکلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم. و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد. پس دو کدخدا را نصب کرد - یکی غفلت و یکی بیداری- تا هردو خانه معمور ماند.

شرح (استاد قمشه ای)

- یُلَقّنُ الحکمة ....: حدیث منسوب به پیامبر اکرم بدین مضمون:

          جوی جکمت بر زبان واعظان،

          به قدر همت مستمعان جاری می گردد.

 این حدیث در دفتر ششم مثنوی عینا در عنوان سخن قرار گرفته و ذیل آن و نیز در فصول دیگر و شرح و تفسیر حدیث آمده است:

                                گر سخن کش بینم اندر انجمن       صد هزاران گل بردیم زین چمن

                            ور سخن کش بینم و خامه به مزد       نکته از من می گریزد همچو دزد.

                        این سخن شیر است در پستان جان       بی کشنده نمی گردد روان

         آهنربای جذب حریفان کشید حرف،

        ور نه در این طریق زگفتار فارغیم.        (دیوان شمس)

- سایۀ شخصم ..: بیتی از دیوان شمس، رک به گزیده 32 و شرح آن.

- تا ظن نبری ..:

          اگر تو خود سالک راه نیستی،

          گمان مبر که هیچ رهروی در میان نیست

          وهیچ انسان کاملی که به اوصاف کمال آراسته   

          و از نام و نشان رسته است یافت نمی گردد.

          و قیاس از خود مگیر که چون اسرار بیچون را با تو نگفته اند،

          هیچ کس محرم اسرار نیست.

  - اکنون عالم به غفلت قائم است: نزد مولانا و دیگر عارفان تنها گناه، غفلت از حق است – چنانکه برترین ثواب یاد خداست. و مقصود از کفر نیز که در لغت بمعنی پوشش و پرده است، نزد ایشان همین حجاب غفلت است.

                       دلی کو غافل از حق یک زمان است،       در آن دم کافر است، اما نهان است.   

                                   اگر آن غافلی پیوسته بودی       در اسلام بروی بسته بودی

                                                                                                     (جامی)

میلتون، شاعر نامدار انگلیس، در حماسه الاهی خود، بهشت گمشده و بهشت باز یافته، همین نکته را محور اصلی اثر خویش قرار داده است که گمشدن بهشت در حقیقت غفلت از خداست و باز یافتن آن با ((توبه)) یعنی بازگشت به خدا میسر است. و چون آدم و حوا به سبب غفلت به دنیا فرود آمدند لذا ماهیت دنیا همان غفلت است – چنانکه قرآن، دنیا را ((لهو)) خوانده است که معنی آن فراموشی است.

                      اُستن این عالم ای جان غفلت است؛       هوشیاری این جهان را آفت است.

                         هوشیاری زان جهان است و چو آن       غالب آید، پست گردد این جهان.

                                  هوشیاری آفتاب و حرص یخ؛      هوشیاری آب و این عالم وسخ

                             زان جهان اندک ترشح می رسد       تا نخیزد زین جهان حرص و حسد.

                                 ور ترشح بیشتر گردد ز غیب،      نی هنر، ماند در این عالم، نه عیب.

اُستن (ستون) - وسخ (چرک و پلیدی)

به نظر مولانا این ((هوشیاری)) و ((یاد آخرت)) که ویران کننده قصر امل و بر باد دهنده اوصاف نامحمود چون غرور و حرص و حسد است، روزی همگان نیست و تقدیر الاهی چنین است که غوغای خاکیان و لعب و لهو کودکان بر قرار ماند. لذا هرچه انبیا را برای هشیار کردن فرستاده و جمبع مردمان را به نور معرفت فرا خوانده است، اما اکثر مردمان همچنان در غفلت می مانند که (( خدا بر چشمها و گوشها و دلهای ایشان مهر نهاده است – بقره -7)) تا این ندا را نشنوند. باید افزود که تقدیر الاهی مانع از احساس اختیار نیست و جملۀ آدمیان بقدر اختیار خویش مسئولند که از غفلت به آگاهی رسند و نشاید تقدیر الاهی را، که از آن بی خبرند، بهانه استغراق در شهوات دنیا کنند.