110- فراغت عارفان از تعظیم خلق و معنی قرب به خداوند

هرکس این عمارت را به نیتی می کند، یا برای اظهار کرم یا برای نامی یا برای ثوابی. وحق تعالی را مقصود رفع مرتبه اولیا و تعظیم تُرَب و مقابر ایشانست و ایشان بتعظیم خود محتاج نیستند و در نفس خود معظم اند.

چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند، برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد. او را، چه زیر چه بالا، هرجا که هست، چراغ منور است، الا می خواهد که نور او به دیگران برسد. این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد، همان آفتاب است، الا عالم تاریک ماند. پس او بالا برای خود نیست، برای دیگران است.

حاصل: ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزهند و فارغند. تو را که ذره ای ذوق و لمحه ای لطف آن عالم روی می نماید، آن لحظه از بالا و زیر و خواجگی و ریاست و از خویش نیز که از همه بتو نزدیکتر است بیزار می شوی و یادت نمی آید. ایشان، که کان معدن و اصل آن نور و ذوقند، ایشان مقید زیر و بالا کی باشند؟ مفاخرت ایشان به حق است و حق از زیر و بالا مستغنی است. این زیر و بالا ما راست که پای و سر داریم.

مصطفی، صلوات الله علیه فرمود: لَاتُفَضِّلَوْنِیْ عَلَي یُوْنُسِ بْنِ مَتَّیَ بِاَنْ کَانَ عُرُوجُهُ فی بَطنِ الْحُوْتِ عُرَوْجِیُ وَ کانَ فِي السَّمَاءِ عَلَي الْعَرْشِ. یعنی اگر مرا تفضیل نهید برو، از این رو منهید که او را عروج در بطن حوت  (ماهی، نهنگ)  بود و مرا بالا بر آسمان، که حق تعالی نه بالاست و نه زیر؛ تجلی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد و در بطن حوت (ماهی) همان. او از بالا و زیر منزه است، و همه بر او یکی است.

شرح (استاد قمشه ای)

- این زیر و بالا ما راست ...: زیر و بالا وصف تن و عالم صورت است و جان آدمی که نفخۀ الاهی است، چون ذات الاهی از عالم جهات بیرون است:

                     زیر و بالا و پیش و پس وصف تن است؛        بی جهت آن جان پاک روشن است.

                                   هر کبوتر می پرد در جانبی؛        این کبوتر جانت بی جانبی.

                                                                                                               (مثنوی)

            این خانۀ جان است، همینجاست که جا نیست؛     

            نه زیر و نه بالا، نه کنار و نه میانه است.                (دیوان شمس)

- لا تُفضِلونی ....: حدیث نبوی که ترجمۀ منثور آن در متن و بیان منظوم آن در مثنوی آمده است:

                                      گفت پیغمبر که معراج مرا        نیست بر معراج یونس اجتبا.

                                       آن من بالا و او به شیب،        زانکه قرب خدا برون است از حسیب.

  • حسیب (حساب)