104- اندیشه ها مادام که در باطنند بر ایشان نتوان حکم کرد

 آمدیم اکنون آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حقند و طالب اویند و نیاز بدو دارند و چشم داشت هرچیزی از او دارند. و جز وی را بر خود قادر و متصرف نمی دانند، این چنین معنی نه کفرست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست. اما چون از باطن سوی ناودان زبان، آن آب معنی روان شود و افسرده گردد و نقش و عبارت شود، اینجا نامش کفر و ایمان و نیک وبدشود. همچنانکه، نباتات از زمین می رویند در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی به این عالم می آورند در آغاز کار لطیف و نازک می نماید و سپید رنگ میباشد، چندین که باین عالم قدم پیش می نهد و سوی عالم می آید غلیظ و کثیف می گردد و رنگی دیگر می گردد.  

اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون بعبارت چیزی نگویند یگانه اند. بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادیست، زیرا اندیشه ها لطیفند، برایشان حکم نتوان کرد که: نَحْنُ نَحْکُمُ بِالظَّاهِرِ وَاللهُّ یَتَوَلَّی السَّرَائِر. آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو. تو نتوانی آن را بصد هزار جهد و لاحول از خود دور کردن.

پس آنچه می گویند که خدا را آلت، حاجت نیست، نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد؟ بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی. آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشیند که ایشان را پیش از آنکه بگیری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد. زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن زیرا در بیع تسلیم شرط است، و چون مقدور تو نیست، چه تسلیم کنی؟

پس اندیشه ها مادام که در باطنند بی نام ونشان اند، بریشان نتوان حکم کردن نه بکفر و نه به اسلام. هیچ قاضی گوید که تو دراندرون چنین اقرار کردی یا چنین بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنین اندیشه نکردی؟ نگوید زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست. اندیشه ها مرغان هواییند اکنون چون در عبارت آمد، این ساعت توان حکم کردن بکفر و اسلام و نیک و بد. چنانکه اجسام را عالمی است، تصورات را عالمی است و تخیلات را عالمی است و توهمات را عالمی است، و حق تعالی ورای همه عالم هاست نه داخل است و نه خارج.

اکنون تصرفات حق را در نگر، درین تصورات که آنها را بی چون و چگونه و بی قلم و آلت مصور می کند. آخر این خیال یا تصور، اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذره ذره کنی، آن اندیشه را درو نیابی، در خون نیابی و در رگ نیابی، بالا نیابی، زیر نیابی، در هیچ جزوی نیابی، بی جهت و بیچون و بیچگونه و همچنین بیرون نیابی.

پس چون تصرفات او درین تصورات بدین لطیفیست که بی نشانست، پس او که آفریننده این همه است بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد. چنانکه این قالبها نسبت بمعانی اشخاص کثیف اند، این معانی لطیف بیچون و بی چگونه نسبت به لطف باری [تعالی]، اجسام و صور کثیفند.

زپرده ها اگر آن روح قدس بنمودی         عقول و جان بشر را بدن شمردندی

و حق تعالی در این عالم تصورات نگنجد و در هیچ عالمی، که اگر درعالم تصورات بگنجد؛ لازم شود که مصور برو محیط شود پس [اگر در عالم تصورات بگنجد؛] او خالق تصورات نباشد. پس معلوم شد که او ورای همه عالم هاست.